تبليغاتX
ویونا فرشته کوچولوی ما

ویونا فرشته کوچولوی ما

تولد دسته جمعی نی نی های خردادی

 

سلام بر دوستان گل گلاب خودم.

من بلاخره بعد از تاخیر تقریبا ۱ ماهه اومدم.این مدت سخت مشغوله امتحاناتم بودم البته اینو بگم که ویونا اصلا و ابدا با من همکاری نکرد و با اینکه همیشه دختر خیلی آرومی بود و اگر روز و شب تنها میموند و با اسباب بازی هاش بازی میکرد صداشم در نمییومد ولی نمیدونم چطور شده بود که از روز اول امتحانای من اینقدر لوس شده بود که همش دلش میخواست از من آویزون باشه و فقط و فقط نق بزنه.با هزار مکافات و استرس بلاخره امتحانام تمام شد.خدا بخیر بگذرونه.

تو این مدت از همه شما دوستای گلم ممنونم که به وب ویونا سر میزدین و حالشو میپرسیدین.راستی رکورد کامنتهای وب ویونا شکسته شد.۱۰۰ تا کامنت.البته بجز اون تعداد که خصوصی بود.از کامنتهای پر از لطفتون هم برای تبریک تولد ویونا هم بسیار بسیار سپاسگذارم.دوستتون دارممممممممم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط ویونا  | 

اولین تولد پرنسس زیبای ما

 

۸۸/۳/۷

صبح زوده و من از خواب بیدار شدم.دیگه اینقدر سنگین شدم که شبا عملا خواب ندارم و همش منتظر هستم که صبح بشه و من یک روز دیگه رو هم از تقویمم خط بزنم و به لحظه تولد فرشته نازم نزدیک بشم.با هوشیار صبحانه رو میخوریم و سرگرم کارای روزانه میشیم.من دوباره طبق معمول میرم سراغه ساکه بیمارستانم که دوباره چکش کنم که چیزی از قلم نیوفتاده باشه.تقریبا روزی ۱۰ بار این کارو میکنم.نمیدونم چرا هر چی به تاریخ زایمان نزدیک میشم وسواسم بیشتر میشه.همه رو یکی یکی از ساک در مییارم و دوباره مرتب میچینم تو ساک.هوشیار هم مییاد کنار من میشینه و میگه فاطمه یه بار دیگه ساکو باز کن منم دوباره ببینم.انگار اونم مثل من دل تو دلش نیست.

پنج روز دیگه بیشتر به زایمانم نمونده و ما هر دو اظطراب و هیجان داریم.یه حس عجیبی دارم.تمام فکر و ذکرم شده که زودتر دختر نازمو ببینم.البته این روزای آخر یه حس ترس هم کم کم داره وجودمو میگیره ولی وقتی که به لحظه اول دیدارمون فکر میکنم همه چیزو فراموش میکنم.

ظهر شده و من میخوام سبزی پلو با ماهی با سالاد شیرازی درست کنم.میرم تو آشپزخونه و دست به کار میشم.ولی بازم تمام مدت تو فکر تو هستم.ناهارو با هوشیار عزیزم میخوریم و بعد از ناهار میریم که استراحت کنیم.

بازم با هوشیار اون لحظه رو که برای اولین بار قراره ببینیمت تصور میکنیم و تمام وجودمون پر از شادی میشه.هوشیارم تمام مدت تورو از رو شکمم ناز و نوازش و لوس میکنه و باهات حرف میزنه.

اماااااااااااااا یه هو یه حس عجیبی رو تو دلم احساس میکنم و یه صدای خیلی آرومی رو میشنوم.یه دفعه از جا میپرم.و به یه نقطه خیره میشم.هوشیار با نگرانی میپرسه فاطمه چی شده؟منم انگار که لبهامو به هم دوختن اصلا نمیتونم دهنمو باز کنم و چیزی بگم.احساس میکنم داره یه اتفاقهایی میوفته ولی به هوشیار هیچی نمیگم تا نگران نشه.هوشیار تمام مدت یه ریز منو سوال پیچ میکنه.من سریع به طرف دستشویی میرم و میبینم که وای انگار کیسه آبم پاره شده.وحشت تمام وجودمو میگیره ولی بازم به هوشیار چیزی نمیگم.هوشیار میگه فاطمه اگه حالت خوب نیست بیا بریم بیمارستان و من قبول نمیکنم.انگار میخوام به خودمم بقبولم که اتفاقی نیوفتاده.کم کم یه حس درد تو دلم میپیچه و بعدش یه مقدار خونریزی.وقتی این صحنه رو میبینم دیگه نمیتونم خودمو گول بزنم و سریع به هوشیار میگم بریم بیمارستان.وای که هوشیار چه حالی پیدا کرده.تا حالا هیچ وقت صورتشو اینطور ندیده بودم رنگش مثل گچ سفید شده بود و همش میخواد منو آرووم کنه و به من آرامش بده.با هم میریم بیمارستان و بعد از تحمل ۴ ساعت درد وحشتناک بلاخره خانوم دکتر تشریفشونو مییارن و فرشته نازمو که این همه مدت برای دیدن روی ماهش ثانیه شماری میکردیم میذاره بغلم.

من واقعا نمیدونم چطور و با چه زبونی میتونم اون لحظه زیبای اولین دیدارمونو توصیف کنم.اصلا هیچ کلمه یا جمله ای رو پیدا نمیکنم که چیزی بگم.فقط میتونم بگم زیباترین لحظه تمام زندگی من اون لحظه ایه که من دختر نازمو دیدم و بوسیدم.وای خدایا تو این چند ماهه روزی نبود که من صورت نازشو تو ذهنم تجسم نکرده باشم.

فقط میتونم بگم خدایا بزرگیتو شکررررررررررررررررررررررررررر

خدایا بازم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم و شکر نعمت به این بزرگی تو کنم.خدایا قربون کرم و بخشندگیت بشم که به من بنده ناقابلت همچین فرشته نازی رو دادی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط ویونا  |